یادداشتی بر کتاب تصور کن یغما گلرویی

تصور کن : تفکر کرده ای*

 

 

از من پرسیده ایی که آیا لازم است کتابهایم را برایم ارسال کنی؟..پناه بر خدا دوست

من اجازه نده به نزدیکم بیایند ! دیگر مایل نیستم راهنمایی شوم ، به هیجان بیایم،

دستخوش شور وحال گردم ! این دل به تنهایی سرشار از تراوشات باطنی است :

در واقع بیشتر به ترانه یی نیازمندم که مرا آرامش بخشد و از اینگونه ترانه ها

 به وفور در کتاب هُمری که در اختیار دارم ،یافته ام.

                            

                                    (بخشی از یکی از نامه های رنجهای ورتر جوان – گوته)     

 

 

در ابتدا باید بگویم که این نوشتار تنها اشارتی است کوتاه از جایگاه من به افق ترانه ،این در دام حیرت ناگهان زبان ، این بری از تهمت و افترا؛ آنی که چون ترنم یادش کنند و تنها کلامی که دستگیر اذهان ملتهب است در طوفان و تشنج اشیا ء به وقت فکر، آن والا گفتاری که دست بر ردای شعر شور می آفریند و هماره سر به آسمان دارد بر افق شعر ؛ آن حسود ، آن گریز پا ، همان که براستی زیبا ردایی است بر تن صدا ؛ آری ترانه .

که بها نه اش خواست یکی از دوستان بود بر دستیازی به کتاب( تصور کن از یغما گلرویی). این که پذیرفته ام این کار را ؛ گذری بودکه بر ترجمه های نویسنده ی این کتاب کرده بودم واین که اگر سرزمین هرز الیوت را پیموده  وطعم تلخ آب های سرشار پاوند را چشیده است می تواند این نوشتار را درک کرده ودر این قحط الرجال حداقل غنیمتی است برای گفتگویی که او خواننده است واین زحمت را به دستان من سپرده .از منظرمن ، این چند خط به هر شکل تاویل و تعبیر گردند تنها نظر خوانندگان آن خواهد بود و البته برای من محترم آنچنانکه این متن برای آنان دارای چنین خاصیتی است.

به هر حال کتاب مورد بحث از نظر نویسنده اش کتاب ترانه ایست والبته باید زحمات وی را ستود هر چند نگاهمان نسبت به ترانه متفاوت باشد

اینکه بخواهم نظر خویش را در باره ی ترانه بیان کنم وسپس آن را با نظری که به نظر من نویسنده از ترانه دارد به قیاس بگزارم از عهده من خارج است ، چه اگر آب در هاون کوبیدن را دوست نیز داشتم! وقت آن را ندارم.لکن سعی می کنم از سه دریچه این کتاب را نه به نقد، خوانش یا تاویل بل به مبارزه بطلم ودر این کار ترانه  های ریتسوس و هومر مرا یاری خواهند کرد.

در ابتدا را بطه ی ترانه های این کتاب با یک اثر هنری :

به نظر من این کارها حداقل به4 دلیل اصلی و دیالکتیکی حداقل در تبار شناسی هنر ( تاریخ هنر)  ؛ تا افق دیر هنگام و مشحون هنر فاصله دارند. اولا محتاج به ابزارند برای تعریف ؛ که هنر را هیچ گاه از منظر کاربرد نتوان بررسی کرد که اگر این رابطه برقرار باشد به نقل از ارسطو نعل اسب نیز اثری هنری خواهد بود؛ مگر آن را از موسیقی  به ماهو موسیقی ( یعنی ایجاد در اجرا) جدا کنیم که فرض من بر این نیست .

باید اینگونه ادامه دهم که این ترانه ها جز تعداد معدودی از جهانبینی هنری ، یعنی ایجاد نفاست برای برقراری رابطه بین مخاطب؛ان هم مخاطبی که هنر را درمان می یابد ، درد می انگارد ، با آن جهانی برای خویش می سازد ناتوان است. که این ارتباط در اینجا تنها به لایه های ابتدایی ماندگاری در بین حدودی به نام اثر هنری است : یعنی احساسات عوامانه.

به نظرم می رسد سومین دلیل را از تعریفی که نقل قولی است از گفتگوی کارل یاسپرس ومارتین هیدگر ،بیاورم دیالوگ معروفی در کتابهای متفاوت از این دو شخصیت آمده که به نظر بسیاری هیدگر را فاشیست مینمایاند ، حال من می خواهم با نقل این گفتگوی کوتاه ، دریچه ایی دیگر رو به ایجاز اثر هنری باز کنم تا نویسنده را از این نقصان نیز آگاه نمایم در راه رسیدن به اثر هنری ومخالفت جدی خود را نیز با آن ابله سرانی که فیلسوف تابان آلمانی را در پرتو کم سوی چراغ های مطا لعه ی احمقشان که فقط برای خواندن مجله های فکاهی روشن است می برند اعلام دارم.

در یکی از روزهای سخنرانی هیتلر در آلمان کارل یاسپرس که مارتین هیدگر را در میان جمعیت میابد متعجبانه از وی مپرسد :چه چیز در اندیشه ی این مرد اینچنین توجه ات را جلب کرده؟

و مارتین هیدگر در پاسخ می گوید : اندیشه را فراموش کن ، دستان قدرتمند پیشوا را ببین!

اثر هنری پیشگوست ، می تازد ، در می نوردد، روی به اسمان دارد و البته لبه تیزی است که میزند گردن کافران به مراد را ، می افتند بعضی از آنور بام، قحط الرجال می شود هرچه هست که هست ،چون نیست اثر هنری است!

که این یعنی، و یعنی نظر من که  هیدگر را سخن با جهان بوده؛ جهان ، که چیست این جهان؟ همه چیز هست و هیچ نیست ، که هرکه دید این حال را و بانگ زد، چه دست به قلم برده باشد و چه زخمه بر ساز زند هنرمند است ،بلی اکثر کار های این کتاب دورند از قدرت اثر هنری و به راستی آنان که هیدگر را فاشیست می خوانند چیزی از وی خوانده یا شنیده اند ؟؟!

در پایان این بخش می گویم

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

گلرویی در این کتاب سر آمدی است بردامنه ی اثر هنری ایران اگر سه نقل قول فوق را دریابد ،خویش را در جهان اثر هنری غوطه ور خواهد دید که شاید شایسته اش باشد اگر تقدیر چنین خواهد، کتاب در تکاپوی حرکت های تجربی شاعر با پیرامون است ( پیرامون یعنی همه چیز ، یعنی عقل ) که می کاود تا برسد ، راه را به خطا نرود ! از آنسوی بام افتادن همیشگی است که در این کتاب که تلاشی است قابل دفاع در ژانر امروزی خویش در محدوده ی تفکر اجتماعی جامعه امروز ایران ؛ اتفاق افتاده است .

این پایان اولین راند بود .

می خواهم رابطه ی این کتاب با موسیقی را تنها با پیشنهادی شخصی به گلرویی بیان کنم : بهتر است برای ساز های ارکستری بنویسد ، ابهت ؛ هماهنگی ؛ حرکت دسته جمعی و اعوجاج منطقی را می تواند از این راه به ترانه اش راه دهد ؛ که به تازه گی شنیده ام با کارن همایونفر کار کرده است ؛ ارکستری ، که نشنیدم ولی انتخابش را ارج می نهم ؛ بهتر می بینم نوک پیکان را ببیند و آهسته گام بردارد موسیقی را به عنوان هنر درک کند و تفاوت بتهوون وجان لنون را ببیند (البته این برای بلبشوی ترانه امروز ایران خواست گزافی است)و البته نه اینکه هنر را در زمانه اش نبیند که هر چه هست در زمان است  ومنظور اینکه سلیقه وانتخاب را به فراموشی نسپرد و به یاد داشته باشد پیوند شعر و موسقی تبادلی میان دو اثر هنری است که گاه می خرامد چون موسیقی سنتی ایرانی ، یا به سوگ می نشیند در کرال های روسی ویا تن می دهد به بازار و از نفاست می کاهد اما حواسش هست از کجاست ؛ دودمانش را به یاد دارد.

اینگونه به پایان می برم  این سمفونی انگشتان خویش با صفحه کلید کامپیوتر را در شبی پاییزی؛ با تشکر از همه کسانی که این متن را می خوانند و سلام و درود من به نویسنده اش و اینکه او را درک می کنم و به آنچه میکند به عنوان نظر شخصی اش احترام می گزارم ، که بهترین را بطه را در این کتاب رابطه نویسنده با کلام دیدم ؛ او را سرگردان میان جهان کلام و جهان زبان می بینم که اولی خود جهانی است در دل دومی ؛ وی تلاش میکند با گروه های خرد و کلان بیامیزد ؛ نوستالوژی را خوب می شناسد ؛ کلام را افسار می بیند گاهی که خوب نیست ولی آنجا ها که به یاری مطلبدش از ذات پیروز است.در پایان شاید بیاندیشید کل این نوشتار با ابتدای متن از گوته در تضاد است . آیا در تضاد است ؟نیست ؟ مسئله چیست ؟ پس ببخشید بر من این متن را با تمام سهل انگاری ها و وقت کمش یرای گفتگو.

 

 امید به روز های درخشان هنر ،آن هنگام که حسرت آغاز می شود .

 

                         عالین نجاتی – پاییز 87

---------------------------------------------------

* این مطلب در شماره 11 و 12 ارمغان فرهنگی کار شده

/ 0 نظر / 6 بازدید