من چای تلخ دوست دارم

 

 

 

 

----------------------------------------------------------------

این شعر به صورت کامل :

 

 

" سلول "

 

درِ سلول که بسته شد

زندان بان رفت

مرد در صورت زنی نگریست

که در چشمانش

مدتها پی ابر را گرفته بود

ابر می چکید روی گونه اش

این قمر بیقرار در سینه

چند چشمک دیگر

ستاره  را

باید تحمل می کرد

رفت تخت بخوابد که

رشته ای مو به دستش گرفت :

 

تو ای گیسو پیریشان کرده خوابم را

در تشویشی یا بیداری

این شعر را موتور سیکلتهایی سرودند

که بعدها به هم ریختند

در ثانیه ای شهر را

در دریا افتاد

رشته ای از مو

که اینچنین

مسافران را در هم ریخته ای

که بالا می آورند

دریا

 

بیماران  را از سلول به بیمارستان بردند

از بیمارستان به سلول

حالا که قرار است سال تحویل شود

چه فرق می کند

در بیمارستان یا سلول

وقتی در بسته باشد

 

 

عرق ریزان

یک شب بی هوا و بی نقاب

به خوابم آمدی

از اقیانوس

ای گیسو پریشان کرده شعر را

نطفه های هجا را در زهدان قلم

من تنها خوابم می آید

تلوزیون را کم کن

همین

 

ما در سلول زندگی می کردیم که فرزندانمان را

اولین بار

به مدرسه فرستادیم

اولین بار

یکی خواباندم زیر گوش زنم

و وقتی در کشتی شورش شد

ما در سلول زندگی می کردیم

در سلول

گروهی با منند

که هیچ کدام چشم ندارند

گروهی با من نیستند

و چشم ندارند که ما را ببینند

مسافرند

و می گذرند

اینجا تعدادی علامت تعجب

با علامتهای سوال ارتباط پنهانی دارند

 

در سلولی که قرار بود انفرادی باشد

ناگهان

رنگ پرده ها مهم شد

و تو هرگز نخواستی بپذیری

که من چای تلخ دوست دارم

 

 

تو که نباشی در شب

صدایی مرا از خواب می پراند

و من ادامه اش را در بیداری می سرایم

چه فرق می کند کشتی باز آمده از کدام دریا باشد

یا دریا کجای سلول

رفتیم گردش

حتی وقتی قلاب انداختیم

و می خندیدیم

سلول منقبضمان می کرد

 

رشته ای از مویت را باد با خود برد

به در پشتی دانشکده

وموتور سیکلتها حواس مخاطب را پرت میکند

تا تو از در جلو رد شوی

پشت در دانشجویانی چشم در چشم

دانشجویان علامت سوال هستند

 

مسافران علامت تعجب

بعضی حوصله اند که سر می روند

به اقیانوس ها

و بعد از درون مونیتور

به من می خندند

( بله بله ، داشتم میگفتم که فردا یه پیکار سخت دارم ، حریف دست و پا بسته نیومده ، این تنها یه بازی معمولی نیست ، آدم ها تیر میخورن و روی زمین میافتن ، صدامو میشنوی ؟  دستام سسته ، سلول سرد )

 

پاهایم سرد

قطب جنوب

حتی اسکی موها

یکی یکی رشته هایش را جدا کردند

سلولی مرا احاطه کرده است که توئی

 

رشته ای از مویی

که با آب به سرزمین سیاهان رفت

گردن زد شیر ماهی ها را

وقتی یک سیاه پوست رئیس جمهور شد

ما در سلول بودیم

حالم از زندگی به هم خورد

گرچه روزنامه می خواندم

(صدای تلوزیون را کم کن لعنتی)

در سلول هیچ وقت هیچ چیز سر جایش نیست

 

مردم تو که نباشی به من می خندند

این را قبول کن

موج ها بی لایه های نمک از تو می آیند

تو می فرستی

موتور سیکلتها را

حتی مسافران کشتی را

مسافران کشتی

تو که باشی شعر میگویند

با هیجانی از موج و کف

 

رشته ای مو به سیم سه تار گیر کرد

از آسمان آمد

که صاف رفت توی مخم

 

ازخودم پرت شدم بیرون

/ 116 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیره نورالهدی

سلام چقدر حرف دلم را اینجا دیدم...ادبیات حس و حال می خواهد که از ما گرفتند...اما نباید از پا نشست باید نوشت و نوشت تا از پا بیفتد این حس بی حس و حالی

نیره نورالهدی

سلام چقدر حرف دلم را اینجا دیدم...ادبیات حس و حال می خواهد که از ما گرفتند...اما نباید از پا نشست باید نوشت و نوشت تا از پا بیفتد این حس ننوشتن

جلالی

سلام عزیز خواندمت ........... زیبا بود به روزم [گل][بدرود]

مجتبی علیمی

سلام مهدی جان. به روز هستم با ترانه ای جدید. منتظر حضور سبزت ...

آفریدگاران فروتن شعر

کلاه از سر بردارید ! مقاله ای از مازیار نیستانی پیرامون شعر محسن کاشانی . " آفریدگاران فروتن شعر " به روز است .

آفریدگاران فروتن شعر

کلاه از سر بردارید ! مقاله ای از مازیار نیستانی پیرامون شعر محسن کاشانی . " آفریدگاران فروتن شعر " به روز است .

نانی آزاد ..... مترسک

به چشمان پري رويان اين شهر به صد اميد مي بستم نگاهي مگر يک تن از اين ناآشنايان مرا بخشد به شهر عشق راهي به هر چشمي به اميدي که اين اوست نگاه بي قرارم خيره مي ماند يکي هم، زينهمه نازآفرينان اميدم را به چشمانم نمي خواند غريبي بودم و گم کرده راهي مرا با خود به هر سويي کشاندند شنيدم بارها از رهگذاران که زير لب مرا ديوانه خواندند ولي من، چشم اميدم نمي خفت که مرغي آشيان گم کرده بودم زهر بام و دري سر مي کشيدم به هر بوم و بري پر مي گشودم ز یبا بود ، خوشحالم باهاتون آَشنا شدم [گل]

مهر

و رنگ پرده ها مهم شد ... آفرین رفیق! ............................................. جنگ یا بازی هر جور می خواهی بخوان اما من و این دیوار هنوز با هم کار داریم او چهره عوض می کند مدام و من با سری که دارم می روم توی دلش .. .. .. خنده ندارد ...!

امید

سلام. امیدوارم خوب باشید. خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید. [گل]