مسیب رضوی / مقاله

چگونه برگ نگرید درخت سنگ زده

خوانشی بر غزلهای مسیب رضوی

وقتی که باد از پنجره نیمه باز بوی آبرنگ را می آورد توی خانه، تازه می فهمی که صبح شده و باید بیایی بیرون. بلند می شوی ، سکوت همه جا را فرا گرفته است. دیگر تیکایی نیست که ماغ بکشد و یا بزی که با صدایش زنده بودنش را فریاد بزند.

مش لیلا صبحانه ای برایت درست می کند ، و می گوید درخت کهنسالی را که توی مزرعه ی پدری ت ، سالها دوستش داشته ای بریده اند. اما برایت اصلا مهم نیست ، وقتی آبرنگ را بدون تیکا ، بدون درخت ، از پشت عینک ته استکانیت ، سالهاست همانطوری می بینی که غزلهایت را.

از خانه بیرون می زنی ، علی بابا از کنارت می گذرد ، لبخند روی لبهایش را دوست نمی داری ، همانطور که تبر توی دستش را ....

مسیب رضوی را چند سالی می شود که می شناسم ، متولد چالوس ، لیسانس ادبیات از دانشگاه حصارک تهران ، شاعری که همیشه غزلهایش را دوست می دارم. و در متنی که پیش روی شماست می کوشم که به جستاری هر چند کوتاه روی اشعار این شاعر بپردازم.

در این بررسی سعی بر این است که نگاه کاملا کلی نسبت به غزلهای این شاعر داشته باشم ، به طوری که در پایان مخاطبان این متن بتوانند شناخت بیشتر نسبت به شعرهای این شاعر موفق مازندرانی پیدا کنند ، امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.....

وقتی در شعرهای مسیب دقیق تر می شویم عناصری را می بینم که با همنشینی در کنار هم غزلهایی را به وجود آورده اند که در بیشتر اوقات دلنشینند ، عناصری در حیطة مفهوم و در حیطه ی زبان و ساختار شعری جدای از مفهوم عمیق فلسفی. به طور مثال مفهوم عشق در شعرهای این شاعر گاها مخاطب را با واقعه ای روبرو می سازد که بهت وجودش را فرا می گیرد و ناگهان به این سوال بزرگ فکر می کند که به راستی دلیل اینگونه برخورد با عناصر عاطفه چیست ؟!!

عاطفه در شعرهای مسیب عموما نامشخص است ، بدین ترتیب که مخاطب نمی داند آیا این بیت را در زمره ی ابیات رمانتیک گونه ی زبان فارسی قرار دهد با اینکه محوریت را جدا از عاطفه به عناصری دهد که رنگ و بوی خشونت دارد ، و اینطور می شود که هر مسئله ی عاطفه برجستگی می یابد ، ناگزیر رد پایی از خنجر دیده می شود.

این تردید در مفهوم حتی در لحن و شیوه ی گفتاری و انتخاب واژگان از سوی شاعر نیز تاثیر فراوانی می گذارد.

البته در این دست از غزلها مولف شخصیت هایی را انتخاب می کند که ابراز احساساتشان همراه با نوعی ترس است ، و این ترس درپاره ی ابیات خود را بر عاطفه مسلط می کند ، و مخاطب را با نوعی مفهوم تاریک که ناشی از بیم های درونی شخصیت غزل اوست مواجه می سازد.

 

 

 

 

به لیلا بگو هرزه کمتر بگوید

غزل لوث شد چیز دیگر بگوید

 

بگو از درختی که برشاخه هایش

کلاغی است شکل کبوتر بگوید

 

به صف ایستادَند قداره بندان

بگو تا برادر برادر بگوید

 

برادر برادر که رفته ست مادر

بگو از دل خون مادر بگوید

 

بگو تا بخون خواهیش گر بگیرد

پدر کو که از پشت و خنجر بگوید؟

 

بگو درد کوچه تمامی ندارد

اگر چه دو صدباره از سر بگوید

 

من این قصه را بارها گفته بودم

دلم خواست یک بار دختر بگوید

 

ولی نه ، نه شاید از من بی خبر

بگو هرزه ها را مکرر بگوید

 

 

 

 

 

البته برخورد اینگونه با مسئله ی عاطفه در شعرها مصیب همیشگی نیست و در بعضی موارد تغزل رویه ی اجتماعی خود را در غزل او نشان می دهد. در جایی که عناصر تبدیل به نشانه می شوند.

نشانه هایی که هر کدامشان بیانگر یک قشر از جامعه می باشند.

البته این مفهوم به شکل خاصی بیان می شود .با یک روایت خاص ، از این جهت که روایت در بعضی مواقع در غزلهایش جنبه ی فرا طبیعی می یابد ، و شخصیت ها عموما حیواناتی هستند که خوهای انسانی دارند.

و این فعل و انفعالهای مفهومی به شیوه ی اعجاب آوری باعث هنرنمایی شخصیت ها می شود.

و اینگونه می شود که مخاطب شخصیت هایش را می پرستد و سرنوشت آنها برایش مهم  می نماید ، و در بعضی موارد پا را فرا تر گذاشته و شخصیت هایش را به اسطوره هایی بدل می سازد که تا آن زمان وجود نداشته اند ، اسطوره هایی کوچک ولی در عین حال دوست داشتنی.

 

 

 

 

 

 

و پیش مردم ده نامی از این قصه تا بردند            

به پوشالی ترین افسانه هاشان التجا بردند

 

یکی بود ویکی هرگز نبود و نیست صبحی زود       

دو تا چوپان دو تا سگ گوسفندی را چرا بردند!

 

اهالی ساده و بی اعتنا هرگز نپرسیدند          

چه بود آخر ، چه شد این قصه طفلی را کجا بردند ؟

 

چرا دادن؟ نه مقصوداین نبود او خوب می دانست         

یکی را از میان گله ها تنها چرا بردند ؟

 

و پاییزان که عطر کاه و گندم در میان آمد               

اهالی ، گله ها ، این قصه را از یادها بردند

 

دو تا چوپان دو تا سگ او فقط اینقدر یادش بود            

که برگشتند در ده آبروی گرگ را بردند

 

و در بازی مرگ و زندگی آنسوتر از قصه              

همیشه بزبزی ها باختند و گرگها بردند

 

پس از خوابیدن گهواره ،  چندین سایه مشکوک        

شبانه ریختند و بزبزی را بی صدا بردند

 

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید