میثم یوسفی

" وقتی می گندیم طبیعتا بریده می شویم . باور کنید ! "*

میثم یوسفی

 

چرا دنبال مقصر می گردیم و فکر می کنیم فاجعه ای اتفاق افتاده است؟ چرا نباید ترانه ی نفرت داشته باشیم وقتی زندگی مان پر از نفرت است ؟ مگر ترانه ی مان ( مخصوصا وقتی اسم موسیقی اش هم پاپ باشد گرچه نباشد هم مهم نیست  ) نباید شکل مردممان باشد . همیشه ترانه بازتاب کوچکی از زندگی بیرونی ما بوده است .  وقتی خواستیم (یعنی پدرانمان خواستند !) انقلاب بکنند ، انقلابی نوشتند و گفتند " میون اینهمه کوچه که به هم پیوسته / کوچه ی قدیمیه ما کوچه ی بن بسته " و وقتی درگیر جنگ بودند فقط به آهنگران و کویتی پور دلخوش بودند که " ممد نبودی ببینی " . حالا هم خود ما آنقدر درگیر این عشق و عاشقی های یک روزه دو روزه هستیم که وقتی صبح عاشقیم و شب فارغ ترانه ی مان هم "خیالی نیست" می شود چون اگرخیالی باشد باید بترکیم !

حالا اینکه توی قدیمی ترین شاعرانمان هم این منفی گویی یا واسوخت ( یا هر اسم دیگری)  بوده و شاعری به عاشقی بیدل هم بیتی دارد (و الان یادم نیست! ) که در آن از اینکه از رنجی سخت که همانا معشوقش و عشق او بوده رهایی یافته وقتی با معشوقش به هم زده و خرامان و شاد است ، هم زیاد مهم نیست . مهم همین روابطی ست که توی آن می لولیم و به ترانه هایمان هم می آید . یادم هست چند سال پیش از یک فرانسوی ساکن ایران مصاحبه ای می خواندم که گفته بود برایش عجیب است در کشوری به اصالت و قدمت ایران که یک جورهایی به خاطر پیشینه ی شاعرانه اش به کشور عشاق هم معروف است (حالا همین بحث پیش می آید که چه کسی گفته لزوما همه ی شاعر ها عاشق بوده اند و هستند و باید باشند ؟!) و اسم اسلامی را هم یدک می کشد  روابط دختر و پسر هایش اینقدر گند می زند و عادت شده است که اگر هر نفر در آن واحد با چند جنس مخالف نپرد ( آن هم چه پریدنی) انگار مشکلی دارد ! نه این یک اپیدمی کثیف است ! و گفته بود در کشورش فرانسه که به اندازه ی ایران هیچ محدودیت اجتماعی یا دینی خاصی برای روابط ندارند وقتی دو نفر قرار را بر این می گذارند که با هم باشند تا روزی که یکی شان نگوید از تو خسته شده ام به این رابطه پایبند می مانند و اگر هم یکی شان خیانتی بکند در اکثر مواقع به طرف مقابلش می گوید و طرفش را مختار می گذارد که رابطه را ادامه بدهد یا نه . در حالی که هیچ قراردادی بینشان نبوده و فقط این فرهنگ و صداقتشان هست که ترازوها را وضع می کند و متر ها را می کشد و مرزها را می نماید ! حتی در روابط زناشویی هم همینطور است .  ولی در اینجا ، کشور اسلامی ما ، ایران ، چه خبر است !

حالا وقتی ما خیلی جاها هم به این راحتی حتی جای عاشق و معشوق ها را عوض کرده ایم و پسرها ناز می کنند و دختر ها ناز می کشند ( شاید چون جمعیت پسرها کمتر از دختر هاست ) دیگر چرا نباید بگوییم " رفتی برو به درک ". وقتی توی" گند " نفس می کشیم و توی" گند" زندگی می کنیم و "گندیده "دورو برمان زیاد است و خودمان هم همه اش گند می زنیم چرا باید " گندیدی بُریدمت" حرف بدی باشد ؟ باور کنید اگر وحشی بافقی هم الان بود به تهدیدش که " از گوشه ی بامی که پریدیم پریدیم " اکتفا نمی کرد و بد تر از اینها را می گفت . تو را به خدا از این حرف های مسخره ی قلمبه که هنر باید متعالی باشد و باید راهبر باشد نه پیرو و ... هم نزنید . اصلا اینجا هم نمی خواهیم بحث هنر برای مردم یا برای هنر یا برای تعالی یا هنر پیشرو یا هنر وابسته و از این چیزهارا باز کنیم و تکلیفشان را هم قرار نیست ما مشخص کنیم . ما در مورد ترانه هایی حرف می زنیم که تویش فحش هم داده می شود وقتی توی زندگی مان هم کم فحش نمی دهیم و اینها هم می تواند هیچ ربطی به هنر نداشته باشد و خیلی جاها هم اصلا 100 درصد با هنر و ادبیات و تعاریف آنها متناقض است و اینکه این خوب است یا بد هم فعلا مهم نیست . مهم اینست که ما اینطوری زندگی می کنیم . اینطوری حرف می زنیم و اینطوری ترانه گوش می دهیم . بالاخره ایرانی هستیم و باید خواننده ی محبوبمان که می خواند " تف به مرامت عوضی" به اینکه هیچ تحصیلات خاص موسیقیایی ندارد و خودش با کامپیوترش ور می رود و صداهایی روی ترانه هایش می گذارد و می خواند و بیرون می دهد و ما هم حال می کنیم افتخار کند . ما ایرانی هستیم خُب .

ولی این وسط بهتر است حساب ترانه های خوب و قوی ای را که توی همین فضایی هم که برای خودشان انتخاب کرده اند موفق و قابل دفاع هستند با ترانه هایی که فرق نمی کند واسوخت باشند یا عاشقانه و به هر حال ضعیف و خالتورند جدا کنیم. من نمی توانم بگویم " خیال نکن نباشی" ترانه ی ضعیفی است وخالتور است چون دلیلی برای این حرف ندارم . همانطور که " نمره ی بیست کلاسو نمی خوام " در فضای خودش خیلی ترانه ی خوب و قابل دفاعی ست . کلا هر چیزی را با متر هایی که خودش برای خودش ترسیم می کند بسنجیم کمتر اذیت می شویم . راستی وقتی شما حالتان بد باشد می گویید : من در این باغ پر از گل و عطر نیلوفر احساس می کنم کمی حالم بد است " یا اینکه می گویید " آدم بده حالم بده ! " . وقتی که توی این همه رابطه ی ضربدری انتظار وفاداری و ماندگاری خیلی کم است بعد از اینکه طرف بگذارد برود می گویید " قربان قد و بالایت بروم . قول می دهم  تا آخر عمر به پای تو بنشینم و در عشقت بسوزم " یا نه می گویید : " رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست " . ما اینطوری داریم زندگی می کنیم . باور کنید . پس حق بدهید اینقدر نفرت و بی خیالی و سیاهی توی نوشته ها و ترانه هایمان زیاد باشد تا جایی که حتی حالمان هم به هم بخورد. گرچه شاید در نهایت وقتی حافظ می خوانیم حسرت " به حسن و خُلق و وفا کس به یار ما نرسد " را بخوریم یا وقتی به سهراب سپهری می رسیم دوستش داشته باشیم وقتی می گوید " و عشق ، تنها عشق / ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس " و یا با شاملو هوایی شویم وقتی " در پس پشت مردمکان" ش  فقط  عشق و وفاداری ست . گرچه شاید همه ی اینها هم کم کم رویا شود چون خاله ام که دبیر ادبیات است وقتی تابستان گذشته ازتبریز مهمان ما بود و برگه های امتحانی اش را آورده بود تا باهم تصحیح کنیم ، کپ کرده بودیم وقتی دانش آموزان تبریزی در جواب سوالی که پرسیده بود "منظومه ی حیدر بابا  از کیست؟ " نوشته بودند " باذل مشهدی" یا " ویکتور هوگو" . اوضاع خیلی خراب است عزیزان دل . خیلی خراب ! باز صد رحمت به مایی که می گوییم " گندیدی بریدمت " ولی هنوز شعر عاشقانه هم می خوانیم و اسم دو سه تا شاعر را بلدیم . حتی حافظه ی عاشقانه مان هم دارد خراب می شود و تقصیر ترانه ها نیست. خودتان به این فکر کنید که مشکل از کجاست !

---------------------------------------------------

این مطلب در شماره 11 و 12 مجله ارمغان فرهنگی کار شد *

/ 0 نظر / 7 بازدید