مهدی موسوی / صلح

"صلح"

 

شهر تو رکود و خاموشــــی بود

خالی از عشق و هم آغوشی بود

یا دچار مرگ و بی هوشــی بود

بوســــــه در حال فراموشی بود

 

حال مادر بد و بدتــــــر می شد

جلو چشمـــای تو پر پر می شد

شب و روز با غصه ها سرمی شد

دروغا چه ساده باور می شــــد

 

دیــــــده بودی خنده قربانی شد

آسمون یک دفعــه طوفانی شد

ناله هــــــا تو سینه زندانی شد

تو زمســــتونی که طولانی شد

 

خواب بد دیدی گلم چیزی نیست

دنیامون به این غم انگیزی نیست

 

تو خیابون تانک جنگی دیــدی

بین ما دیوار سنــــــگی دیدی

روز و لبریز دو رنگی دیــــدی

شبو خـــالی از قشنگی دیدی

 

فقر و بیــــماری و طاعون دیدی

ابـــرا رو بـــــدون بارون دیدی

کافرو شکل مـــــسلمون دیـدی

هرجا صلحی دیدی با خون دیدی

 

خواب بد دیدی گلم چیزی نیست

دنیامون به این غم انگیزی نیست

 

 

 

 

 

" جنبش "

اتاقـــم هنوزم تنـــــش زخمیه

تو روزی که اشــــکام بند اومده

خیــــابون اگر چه به آخر رسید

پلی که شکستـــــیم حالش بده

 

نه اینکه یه عمری پریشون شدیم

نه این که ندیدیم همــــدیگه رو

هوا بین آغـــوش ما ســــرد بود

نفـــس می کشیدیم همدیگه رو

 

نفس می کشـــیدیم همدیگه رو

مث طعم بوســـه، مث خواب ناز

چشمامون ولی در پی روزنه ست

واسه رد شــدن از  دری نیمه باز

 

گذشته از این حال سر درگمـی      پر از اضطـراب و پر از جنـبشیم

هنوز پشت هم پلک ما می پره        هنوزم به سختی نفس می کشیم

 

اگه ممـــــکنه شونه هاتو بیار

که فکری واسه زنده بودن کنم

تو آغوش تو روح من ســردشه

اجازه بده جســــممو تن کنم

 

دلیلی ندارم واســــه دلخــــوشی

عزیزم من این جوری بار اومــــدم

تو هم مثل من شو تو روزی که من

دیگه با شـــــرایط کنار اومــــدم

 

گذشته از این حال سر درگمـی         پر از اضطـراب و پر از جنـبشیم

هنوز پشت هم پلک ما می پره        هنوزم به سختی نفس می کشیم

/ 0 نظر / 8 بازدید