بیژن نجدی / شعر سپید

این شعر نجدی رو بی اندازه دوست دارم و به احوالات این روزهای ما هم بی ارتباط نیست :

اماعشق؟

 

نه برگ، نه باران

هیچ چیز در باور هیچ کس نیست

وقتی که می دانم

چمشش دارد می افتد

پدرم

یک شب رفت

پدرم، پدرم، پدرم...

می دانم

تا باور کنی که سال ها دیر خواهد شد

من و خواهرم، ما همه از آن خون مکیدهایم

ما با هم بودیم...

هزار سال با هم بودیم، نه؟

اما باز

خط بین سینه هات

در خاطر من نیست

پیش از آن که دور شوی

پلاتین های مرا بردار

این تمام قیمتی است که من دارم

یازده را دیده ای؟

صد و یازده را... ؟

یک هزار و یک صد و یازده را... ؟

من با این همه یک دوست شده ام

چه تلخ درازی یک را به سینه ام میمالم

اما عشق؟

آن را برای خلوت دوباره مان

لای دندان هایم گذاشته ام.

                          بیژن نجدی

نقاشی از سالوادور دالی

/ 0 نظر / 11 بازدید