شعله های جنگ در یک قدمی کشور عزیزمون بالا گرفته و هر چه انسان بی گناه رو در خودش فرو می بلعه و هر چه بیش از پیش جان های نگران با نگرشی آخر الزمانی، نجات دهنده ای رو فریاد می زنند ...


شهر تو رکود و خاموشــــی بود
خالی از عشق و هم آغوشی بـود
یا دچار مرگ و بی هوشــی بود
بوســـــه در حال فراموشی بود


حال مادر بد و بدتـــــر می شد
پیش ِ چشمـای تو پر پر می شد
شب و روز با غصه ها سرمی شد
دروغا چه ساده باور می شــــد

 

تو خیابون تانک جنگی دیــدی
بین ما دیوار سنــــــگی دیدی
روز و لبریز دو رنگی دیــــدی
شبو خـــالی از قشنگی دیدی


فقر و بیــــماری و طاعون دیدی
ابـــرا رو بـــــدون بارون دیدی
بی خدا های مـــــسلمون دیـدی
هرجا صلحی دیدی با خون دیدی

 

خوابِ بد دیدی گلم چیزی نیست
دنیامون به این غم انگیـزی نیست