گاهی گداری که بی قرار می شوم و اصطلاحاً سردم می شود"چند نامه به شاعری جوان " اثر ریلکه نویسنده ی آلمانی را می خوانم و دقیقاً زمان ناکامی و وقتی درونم به انفجار نزدیک می شود دستم را می گیرد.نمی دانم چه جادویی در این متن نهفته است که مرا تسخیر می کند، آرامم می کند و پدرانه چگونه زیستن را به من می آموزد:

 

« عشق نیز خوش ست زیرا که دشوار است. عشق آدمی به آدمی دیگر شاید برای هر یک از ما دشوار ترین ریاضت ها باشد. عشق بزرگترین جلوه ی ذات ماست و عملی نهایی است که همه ی اعمال دیگر برای تدارک آن ست. بهمین سبب جوانان که در همه چیز تازه کارند شیوه ی عاشقی را نمی دانند و باید آن را بیاموزند. پس با تمام قوای خویش که در دل منزوی و پر اضطرابشان گرد آمده به آموختن عاشقی می پردازند. چون دوران شاگردی همیشه محدود و مقید است عشق نیز برای عاشق تا دیر زمانی، و شاید تا میانه های عمر، خلوتی ژرف و بیکران خواهد بود. عشق آن نیست که از همان آغاز به وصل بینجامد. ( از اجتماع دو وجود که ناقص و نارسا هستند و هنوز نمی توانند به خود قائم باشند چه نتیجه ای حاصل می شود؟)»

 

البته مناسبات اجتماعی و مرسوم و خلقیات دست و پاگیر هم چوبی می شود لای چرخ دلدادگی و نمی گذارد دنیا بر روال میل بگردد. بیهوده نیست که به آنان دوستشان می دارم می سپرم این کتاب را بخوانند مخصوصاً با ترجمه ی پرویز ناتل خانلری :

 

« خطای بزرگ و دائمی جوانان در این جاست که تا عشق بر ایشان استیلا یافت کام می جویند زیرا که نا شکیبی در طبع ایشان است و آن گاه که هنوز روانشان پریشان و ناقص و بی انتظام است خود را در آغوش یکدیگر می افکنند.

البته بیشتر مردم همیشه در همین مرحله خواهند ماند و سر انجام به خطای خود گرفتار می شوند. آنگاه می کوشند که با عقل و تدبیر خویش وضع را اصلاح کنند. هر چند خود از روی طبع می دانند که مشکل عشق را مانند مسائل دیگر، با قانونی کلی که در همه ی موارد صدق کند حل نمی توان کرد ... »

 

 

   

پی نوشت :

متون داخل گیومه بخش هایی از نامه ی هفتم از کتاب چند نامه به شاعری جوان اثر راینر ماریا ریلکه است.