شخصیت های سریال طنز قهوه ی تلخ می روند تا کم کم تبدیل به خاطره ای جمعی شوند . هر چه می گذرد بیشتر توی دل می روند. هر کدامشان طرفدارانی دارند و آدم را یاد اساطیر زیر خاکیمان می اندازند. از باباها گرفته تا لعبت و مستشار و شکوفه و حتی شخصیت بولوتوث که سعی دارد بگوید شعر چه قدر مهم است. 

 قهوه ی تلخ عناصر زمان و مکان را نادیده می انگارد و کهن الگو ها را می اندازد کنار تاریخ، ترتیبات تاریخی را به هم می زند و احساس ناسیونالیستی مبالغه آمیزی را جلوی چشم مخاطب میاورند که غروری خنده آور را در خیالات ببینندگان بر می انگیزد، و همه ی این ها را با حسن نیتی مثال زدنی می گذارد روی میز.

این می شود که در فاصله ای اندک نیم میلیون نسخه را خریداری می کنیم. قهوه ی تلخ مهران مدیری را که شیرین تر از طعم عسل اردبیل خودمان است .
به سودش کاری ندارم که از جیب چه کسانی سر در میاورد. تنها می خواهم بگویم:
بهتر از این چیست که پدری و مادری و احیاناً کودکان قد و نیم قدی بنشینند کنار هم و با اعتماد کامل سریالی را ببینند. بدانند که سوء نیتی ندارد. واقعاً از این بهتر چیست که کرسی ها داغ و قلیان ها چاق باشد؟
....
* و فراز هایی از یک نفس عمیق :

...
با اینکه شب به شب بی تاب می شم
چشام می لرزه و بی خواب می شم !

با اینکه می گم از عشق تو سیرم
با اینکه جون می دم دارم می میرم

با اینکه لحظه هامو پیر کردی
غروبای منو دلگیر کردی

هنوز عشقم به تو تازه ست !
هنوز بی حد و اندازه ست !
می خوام تو فال من باشی
چی میشه مال من باشی ؟

....



پی نوشت :
* شنیده ها حاکی ست شنیدنی شده است. موزیک خوبش و ترانه بد من.
* به مدال آوران گوانگجو تبریک می گویم، بیرون مردم را می بینم که خیلی شادند، و دارند در مورد موضوعی مشترک حرف می زنند.
* دلم برای چلچراغ تنگ می شود برای بد قولی هایش، چایی نپتون هایش، عموزاده ی خلیلیش و نوجوانی های تمام نشدنیش.