وقتی در شهر صورت ها را می بینی  و سکون پیش از اذان را این سکوت معنوی سحرآمیز که در این ماه با آن مواجهی فرصتی می شود برای بازگشتن به خود و اندیشیدن. تا اینجا را چگونه آمده ام و ازین پس را چگونه خواهم زیست. بعضی وقت ها نیاز داری که مکث کنی نفسی عمیق بکشی و بعد احتمالاً ادامه دهی. چند روز پیش دست داد تا سلوک محمود دولت آبادی را تمام کنم انصافاً رمان سختی بود می گفت:

 

 

"انسان چگونه حسیست ؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را، بارانی ام و شالگردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟ "

آرامشی متافیزیکی به انسان دست می داد وقتی سلوک با سکوت رمضان یکی می شد. گاهی حتی تشخیصش برایم مشکل می شد در سلوک هستم یا سکوت :

 

 

" صد هزار شاخ و بال روحانی از او سر بر می زند از آن بشاشت و طراوت .... و چون این شجره ی طیبه  بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه ای سر بر آرد و خود را در او پیچد تا به جایی رسد که نم بشریت درو نگذارد. و چندان که پیچ عشق بر تن شجره زیادت می شود، به یک باره علاقه منقطع گردد. پس آن شجره روان مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد"

تصوری از عشق با نحوی بسیار شگفت انگیزکه با هیچ محدودیت و تعلقی دست به گریبان نیست، آن قدر کلمه دارد که آزادانه قیس را از پشت فرمان اتومبیل به عرش برد :

 

 

"خود پیرمرد هم در جوانی چهل فرسنگ راه را از مشهد تا منزل و مقصد به دو شب و دو روز آمده بود. خم زیبایی داشت کف پایش. فرار از سربازی- از سربازخانه های رضاشاهی دل شیر می خواست که آن جوان هفده – هجده ساله داشته بود؛ و تن و توش تکیده و راهوار هم که او داشته بود؛ و عشق شاید هم. پس یاد او بود و عیاری بود و تنهایی بود و گمان و وهم قیس بود که می بردش."

 

 

با این اوصاف می ایستم فکر می کنم، یک نفس عمیق می کشم و ادامه می دهم.

 

  

 

 

 

پا نوشت:

متن های داخل گیومه فراز هایی است از :

سلوک، محمود دولت آبادی، نشر چشمه