داشت یادم میرفت که از در آمدند تو و گفتند امروز قراره تولدت باشه و بعد به من یک ساعت گران قیمت هدیه دادند. داشتم به مینیمال هایم فکر می کردم که قرار است چاپشان کنم و با تلفن حرف می زدم و میگفتم که در ترجمه کردنشان مشکلی پیش آمده که از در آمدند تو و با ذوق و شوق صدایم کردند گفتند امروز قراره تولدت باشه. دیروز تمام وقت این را می شنیدم و بهانه گیری می کردم:


نمیشه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله، ما رو تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلای، قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره

دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دوتا رو
ببره از این جا و ، اونور ابرا بذاره ...

من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم
اگه زندگی بــرام،چشم تماشا بذاره ... *


آنوقت اینها نصفه شبی از در آمدن تو بی هیچ مقدمه ای می گویند امروز قراره تولدت باشه. دیروز وقتی که داشتم عکسم را میدیدم که چند وقت پیش دوستی از من انداخت یادم آمد که فردا بهار تازه ای قرار است آغازشود و بعد امیدواری را در ریختم میدیدم و فکر می کردم هنوز دلیلی برای ادامه دادن هست. اما پاک یادم رفته بود که اینها صدایم کردند و با خنده گفتند امروز قراره تولدت باشه...

 


پانوشت:
* شعر:حسین منزوی
خواننده :محمد نوری
آهنگ:محمد سریر