مرد پول داشت و زن زیبا بود.

زن می خواست در چای سم بریزد و مرد می خواست گلوی زن را بدرد.

زن گفت: من عاشقتم پیرمرد.

مرد که مطمئن بود برای پول هایش با او ازدواج کرده زل زد در چشم هایش گفت:

عزیزم از وقتی با تو آشنا شدم یه دلیل قانع کننده واسه نمردن پیدا کردم.

زن در دلش گفت: آشغال عوضی و در صورتش لبخند زد.

مرد هم در دلش گفت: خودتی و دست هایش را به گرمی فشرد و صورتش را بوسید.

بعدها وقتی سراغ وصیت نامه پیرمرد رفتند دیدند همه ی داراییش را به فقرا بخشیده، جز خانه و حقوق بازنشستگیش.

آنها حتی بچه دار هم نشدند و همیشه لبریز از ابراز عشق بودند.  بوی گل نرگس هیچ وقت خانه شان را ترک نکرد. آن ها روزهای خوبی داشتند. سال های سال در آرامش زندگی کردند.

چون مرد پول داشت و زن زیبا بود.