هر چه فکر کردم متوجه نشدم اصغر فرهادی چه مددی در نوشتن فیلمنامه به مسعود کیمیایی رسانده که در نهایت اسم ایشان را به عنوان یکی از فیلمنامه نویس ها در تیتراژ دیدم. دیالوگ ها، گره افکنی، شخصیت پردازی و فضا سازی حاکم بر سناریو هم سرنخی از حضور فرهادی به من نداد مثل موسیقی اثر که فرزین قره گوزلو جایی برای مانور و نشان دادن خود نداشت و البته تیتراژ که اصلاً دیده نشد. فکر می کنم همه ی اینها در نهایت همان چیزهاییست که خود کیمیایی می خواهد و سر آخر نگاه او که برگرفته از سبک او در فیلم سازیست به همه ی عوامل و عناصر سازنده فیلم می چربد.
حتی شخصیت آرام و بی سرو صدای پولاد کیمیایی هم در این تفکر حل می شود و سرو شکلی تازه می یابد، حامد بهداد و شقایق فرهانی و همین طور نیکی کریمی حضوری بسیار کوتاه دارند شبیه به باقی بازیگران که همه دردایره ی جهان بینی کارگردان گم می شوند.
البته هر فیلم سازی هستی را همان طوری می بیند که می خواهد و قاب دوربینش به اندازه ایست که چشمش می بیند.
در این فیلم کیمیایی شبیه به اکثر فیلم هایش جامعه ی ایران را با همه ی داشته ها و نداشته های فرهنگی و آداب و رسومش به تصویر می کشد، اتفاقی نیمه سنتی و نیمه مدرن که در فضایی نیمه سنتی و نیمه مدرن می افتد و تا حدودی به حال روز امروزمان هم می خورد (هر چند فیلم محصول سال گذشته باشد اما کارگردان با تیزهوشی تمام زمان مناسبی را برای اکرانش انتخاب کرد). کیمیایی اصرار دارد که بگوید جامعه ی ایرانی تغییری نکرده و همیشه همین شکلیست از گوزن ها تا به امروز با همان نگاه ناموس گرای پایبند به اصول، نشان دادن تناقض ها و رنگ آمیزی غبار گرفته و کدر .
اصلاً فکر می کنم این آقا جامعه را همین طوری می بیند.