گاهی بحثمان بالا می گیرد و من در مسند مدعی العموم ترانه سرایان قرار می گیرم، صدا کلفت می کنم و می گویم:
روابط و مناسبات این روزها خصوصی تر و خودمانی تر شده و ملت دنبال حرف های آن چنانی نیستند، چه کسی مفهوم اشعار خواجو و ابن یمین را می فهمد که من در ترانه هایم از دوست داشتن های متعالی حرف بزنم؟ واژگان در دنیای مدرن شفافند ، به طوری که آن طرفشان را می شود دید .(کاملاً حق به جانب بخوانید این جملات را)

مادر می گوید: مفهوم عشق در ترانه های تو و هم نسلانت کوچک و دست مالی شده است. بسیار دست یافتنی و بی خود. بعد سریعاً مثال می آورد و می گوید نهایت ترانه سراییتان با اندکی کم و زیاد یک جایی حوالی این مصرع و امثال این مصرع است که می گوید: قد آغوش منی نه زیادی نه کمی.(به من بر می خورد)
بعد می گوید: می بینی چه قدر کوچک و بسته است ؟! نه جایی برای تاویل می گذارد و نه روزنه ای برای افق دید (با لحنی نسبتاً مطمئن از پیروزی) ادامه می دهد: این بیت که گویا از یکی از بهترین هایتان است را در کنار مصرع حافظ می آورم که سمرقند و بخارا را به دروغ هم شده به خال هندوی معشوقش می بخشد.
من برایش پاسخ دارم و قصد دارم در اولین سکوتش جواب بدهم (او این را می داند) که می گوید:
اصلاً حافظ نه همین غزلیات سعدی سرشار از عشق وسیع و بی نهایت است (می داند نقطه ی ضعفم سعدی ست)
و بعد این شعر را می خواند که دل من برود:

...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی ...

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی


برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

 ...

(مجبورم سر تکان دهم به علامت تایید و حرفی برای گفتن نماند )
گرچه سکوت می کنم اما هنوز قانع نیستم .