" شب چله بود . ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آن ها قصه می گفت " (١)

ماهی سیاه کوچولوی صمد بخشی از نوجوانی مرا و شاید بسیاری را به خود اختصاص داد ، فرار از جهل و بی خبری به سوی روشنگری و تجلی ، جرات سوال کردن و در پی هویت گمشده بودن .
وقتی از سمت سایت پرشین بلاگ پیشنهاد شد که ترانه ای برای شب چله بسرایم تا در جشن یلدای  وبلاگستان اجرا شود در ابتدا سعی کردم استاندارد های ترانه های این تیپی را رعایت کنم اما نمی شد . ماهی کوچلویی در سرم این طرف و آن طرف می رفت ومرا به گذشته می بُرد .

امشبم با یادت آروم آرومم
مثل شب های چله ی بارونی
مثل قصه های مادر بزرگا
سرشار از عشقای پنهونی
حالا که دوریم از هم
دور دور
با قلبی تو سینه زندونی
از شوق دیدارت لبریز لبریزم
می دونم می دونی

حتی اگر اجازه ی برگزاری جشن را در 22 آذر ندهند و وبلاگ نویسان امسال را بی یلدا سرکنند اما باز هم بی ارتباط نمی بینم این شب ها که داریم کم کم به یلدا نزدیک می شویم این ترانه را با آهنگ سازی و صدای دوست و یار همیشگی ام ارسلان محمودی در این پست بگذارم . (٢)

عشقه که با اومدنش
دلا رو دریا می کنه
ماهی سیاه کوچولو
خونه شو پیدا می کنه ...

"من دیگر از این گردشها خسته شده ام ، می خواهم بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی است . می خواهم بدانم که، راستی راستی ، زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد ؟ " (٣)


پی نوشت :

1 و 3 : بخشی از داستان ماهی سیاه کوچولو ، صمد بهرنگی
2 : این ترانه را می توانید اینجا بشنوید بشنوید.