جلسه ی اخیر خانه ترانه نسبتاً خوب برگذار شد و بعد از دو سه ماه دوری برایم امیدوار کننده بود . گذشته از چند ترانه و ترانه سرای مستعد و با کیفیت که روحیه ام را دو چندان کردند همین انتقال دوباره ی مکان جلسه به پارک شفق خودش جای خوشحالی و خرسندی داشت، چرا که فضای پارک ، پله های منتهی به سالن اصلی ، صندلی های آبی تیره ، آن پیانوی پیر روی سن و حضور و گپ و گفت ترانه سراها پس از جلسه ، احساسات آمیخته با نوستالژی ام را بر می انگیزد و من را به سالیان گذشته ی ترانه ام می برد .
این هفته یکی از شعرها ی چند سال پیشم را برای جمع خواندم که با استقبال و نقد هایی هم همراه بود . هرچند همیشه به نقد و نظرهای اهالی خانه ی ترانه لبخند می زنم .
چند بیت از ترانه ای که پنج شنبه برای حاضرین خواندم :

آره دنیای عجیبیه عزیز
روز تبعید قفس به آدمه
رو لب تموم آدم یخیا
جمله ی عجیب دوست دارمه

آره دنیای عجیبیه عزیز
جاده ها توی دو راهی می مونن
این شبا مادر بزرگا واسه ما
قصه ها رو اشتباهی می خونن ! ...

دل من گاهی می گیره از خودم
چرا سایم از خودم کوچیکتره ؟!
چرا قصه ها به آخر می رسه ؟!
چرا چشمای عروسکا تره ؟! ...

قولمون ، قول و قرار خنده بود
نه سرنگ مشترک نه تب نبود
قولمون بوسه ی عاشقانه بود
تن فروشی واسه نون شب نبود

آره دنیای عجیبیه عزیز
نمی خوام کنار بغضت بشینم
تو بخند که دیگه طاقت ندارم
اشکو تو چشای نازت ببینم

آره دنیای عجیبیه عزیز ...