می گویند : چرا بلاگت را به روز نمی کنی ، می گویم از پست اخیرم زیاد نگذشته ، همین ها را هم که می نویسم با تمام انرژی و وجودم نیست . گاهی گداری به این دلیل چیزی می گویم و می نویسم که نگویند نا امید شده و بی انگیزه است. ادبیات جنب و جوش می خواهد، روح سرگشته و نا آرام می خواهد، حس و حال می خواهد (که نداریم). به قول یکی از دوستانم شعر شبیه به توپخانه های عهد صفویه و قاجار عمل می کند. ابتدا انفجاری در درون انسان رخ می دهد و سپس در مخاطب. در حال حاضر روح من از انفجاری درخور تهی ست .

در این مدت شعری نیمه بلند را که سالها پیش شروع کردم ، به پایان رساندم و احتمالاً در مجموعه شعر های سپیدم که در آینده چاپ می کنم ، خواهد بود . بخشی از این شعر را در اینجا می آورم اگر حوصله کردید روی ادامه ی مطلب کلیک کنید تا کاملش را بخوانید .

....

در سلولی که قرار بود انفرادی باشد

ناگهان

رنگ پرده ها مهم شد

و تو هرگز نخواستی بپذیری

که من چای تلخ دوست دارم

 

تو که نباشی در شب

صدایی مرا از خواب می پراند

و من ادامه اش را در بیداری می سرایم

چه فرق می کند کشتی باز آمده از کدام دریا باشد

یا دریا کجای سلول

رفتیم گردش

حتی وقتی قلاب انداختیم

و می خندیدیم

سلول منقبضمان می کرد ...


 

 

 

 

----------------------------------------------------------------

این شعر به صورت کامل :

 

 

" سلول "

 

درِ سلول که بسته شد

زندان بان رفت

مرد در صورت زنی نگریست

که در چشمانش

مدتها پی ابر را گرفته بود

ابر می چکید روی گونه اش

این قمر بیقرار در سینه

چند چشمک دیگر

ستاره  را

باید تحمل می کرد

رفت تخت بخوابد که

رشته ای مو به دستش گرفت :

 

تو ای گیسو پیریشان کرده خوابم را

در تشویشی یا بیداری

این شعر را موتور سیکلتهایی سرودند

که بعدها به هم ریختند

در ثانیه ای شهر را

در دریا افتاد

رشته ای از مو

که اینچنین

مسافران را در هم ریخته ای

که بالا می آورند

دریا

 

بیماران  را از سلول به بیمارستان بردند

از بیمارستان به سلول

حالا که قرار است سال تحویل شود

چه فرق می کند

در بیمارستان یا سلول

وقتی در بسته باشد

 

 

عرق ریزان

یک شب بی هوا و بی نقاب

به خوابم آمدی

از اقیانوس

ای گیسو پریشان کرده شعر را

نطفه های هجا را در زهدان قلم

من تنها خوابم می آید

تلوزیون را کم کن

همین

 

ما در سلول زندگی می کردیم که فرزندانمان را

اولین بار

به مدرسه فرستادیم

اولین بار

یکی خواباندم زیر گوش زنم

و وقتی در کشتی شورش شد

ما در سلول زندگی می کردیم

در سلول

گروهی با منند

که هیچ کدام چشم ندارند

گروهی با من نیستند

و چشم ندارند که ما را ببینند

مسافرند

و می گذرند

اینجا تعدادی علامت تعجب

با علامتهای سوال ارتباط پنهانی دارند

 

در سلولی که قرار بود انفرادی باشد

ناگهان

رنگ پرده ها مهم شد

و تو هرگز نخواستی بپذیری

که من چای تلخ دوست دارم

 

 

تو که نباشی در شب

صدایی مرا از خواب می پراند

و من ادامه اش را در بیداری می سرایم

چه فرق می کند کشتی باز آمده از کدام دریا باشد

یا دریا کجای سلول

رفتیم گردش

حتی وقتی قلاب انداختیم

و می خندیدیم

سلول منقبضمان می کرد

 

رشته ای از مویت را باد با خود برد

به در پشتی دانشکده

وموتور سیکلتها حواس مخاطب را پرت میکند

تا تو از در جلو رد شوی

پشت در دانشجویانی چشم در چشم

دانشجویان علامت سوال هستند

 

مسافران علامت تعجب

بعضی حوصله اند که سر می روند

به اقیانوس ها

و بعد از درون مونیتور

به من می خندند

( بله بله ، داشتم میگفتم که فردا یه پیکار سخت دارم ، حریف دست و پا بسته نیومده ، این تنها یه بازی معمولی نیست ، آدم ها تیر میخورن و روی زمین میافتن ، صدامو میشنوی ؟  دستام سسته ، سلول سرد )

 

پاهایم سرد

قطب جنوب

حتی اسکی موها

یکی یکی رشته هایش را جدا کردند

سلولی مرا احاطه کرده است که توئی

 

رشته ای از مویی

که با آب به سرزمین سیاهان رفت

گردن زد شیر ماهی ها را

وقتی یک سیاه پوست رئیس جمهور شد

ما در سلول بودیم

حالم از زندگی به هم خورد

گرچه روزنامه می خواندم

(صدای تلوزیون را کم کن لعنتی)

در سلول هیچ وقت هیچ چیز سر جایش نیست

 

مردم تو که نباشی به من می خندند

این را قبول کن

موج ها بی لایه های نمک از تو می آیند

تو می فرستی

موتور سیکلتها را

حتی مسافران کشتی را

مسافران کشتی

تو که باشی شعر میگویند

با هیجانی از موج و کف

 

رشته ای مو به سیم سه تار گیر کرد

از آسمان آمد

که صاف رفت توی مخم

 

ازخودم پرت شدم بیرون

چند ماشین بوق زنان دری بری گفتند

اما هرگز بیدی این چنین ندیدم

لرزان

که نیستم

وقتی به دادگاه رفتیم

در سلول بودیم

از موی روی شانه اش فهمیدم

که

قاضی همه چیز را میدانست

و بعد زندان بان به سمت ما آمد

ما در سلول بودیم

که  گشوده شد

من به سویی رفتم ، تو به سویی

تو رقاصه شدی

من وزیر

ما هنوز هم در سلول بودیم

همه ی شهر این را می دانند

 

 

 

                                           مهدی موسوی / تابستان 88