اسماعیل فصیح هم رفت ، عبدی یمینی هم رفت ، مهدی آذر یزدی و محمد حقوقی هم رفتند و من در این پست ترجیح می دهم چند تا داستانک بنویسم .
چند سالی می شود که داستانک به واسطه ی کوتاه بودن و بیان مفهوم در کمترین زمان و همین طور خصلت پیام رساننده ی آن جایی برای خود در فضای ادبی کشور باز کرده است . داستانک مابه ازایی برای معادل غربی short short story یعنی همان داستان کوتاه کوتاه است ، گه گاه هم flash siction (داستان برق آسا ) خطاب می شود ، از داستانک نویسان بزرگ جهان می توان به ریموند کارور و در ایران به آرش نصیری و رسول یونان اشاره کرد البته در کشور ما گه گاه داستانک را با داستان های مینی مال در یک معنی می آورند که اشتباه است .
در اینجا چند داستانک اخیرم را می آورم :

1.
به تفنگ روی دیوار نگاه می کرد ، این تفنگ از پدربزرگش به پدرش ارث رسیده بود .مادربزرگش بارها برایش گفته بود که پدربزرگش یکی از شکارچی های نامدار بوده است و همه از مهارت او در تیر اندازی خبر داشتند .
حتی خودش در دوران کودکی دیده بود پدرش قبل از اینکه در جنگ کشته شود ، چند باری با آن به شکار رفته است اما حالا مدتها بود که خاک می خورد .
در فکر بود که مادربزرگش وارد شد و به او تبریک گفت که نمره هایش همه خوب شده است و دیگر برای خودش مردی شده .
مادر بزرگ به این فکر می کرد که خانواده می تواند به نوه اش تکیه کند ،آن هم در این دوران آشوب که بیگانگان کشورشان را گرفته اند .
او اما به تفنگ فکر می کرد و اینکه دیگر وقتش رسیده یک گلوله در مغز معلم فرانسه شلیک کند .


2.
ابتدا باید برای دشت سلطان بی همتایی چون من پیدا کنی و به بادها بگویی چند وقتی را بی خرامیدنم سپری کنند . سپس سراغ بچه هایم بروی و عمری آنها را سر پرستی کنی ، بعد از آن دلیل قانع کننده ای برای وجدانت پیدا کنی . این ها را که انجام دادی آنوقت می توانی مرا بکشی ای شکارچی آهو

3.
مردی با عجله وارد شد و بی مقدمه فریاد کشید : دیوید روسو را کشته اند .
و همهمه تمام شهر را فرار گرفت ، رییس جمهور آن روز را تعطیل رسمی اعلام کرد و چندی نکشید که پیام تسلیتی از سازمان ملل برایش ارسال شد . در کتاب های تاریخ از این ماجرا نوشتند و مردم سالهای زیادی را در این روز گریستند و افتخار کردند به این مرد جاودانه .
اکنون که صد سال از آن ماجرا می گذرد هیچ کس به این فکر نمی کند که ممکن است آن مرد که با عجله وارد شد یک دیوانه باشد .

4.
همیشه جا برای همه هست . کنار هم مرتب می نشینند تا نوبتشان شود . وقتی در باز شد نمی دانند بخندند یا گریه کنند ، یکی از آنها انتخاب می شود و از سلول بیرون می رود . بعد از آن که فرمان آتش صادر شد جنازه اش را به سلول بر می گردانند . همیشه جا برای همه هست اما سخت است در گوشه ای ساکت بنشینی و ندانی کی می میری و یا کی سوخته می شوی . در یک چهار دیواری تاریک و نمور که از بیرون آن گه گاه تنها بارقه هایی به داخل منعکس می شود . تو باید آرام کنار باقی هم سلولی هایت منتظر بنشینی تا نوبتت شود .
مثل چوب کبریتی کنار چوب کبریت های دیگر.

5.
ما دقیقاً همانی هستیم که سال گذشته بودیم ، با همان سرو وضع و اعتقادات . دو فرزندمان هم امسال مثل سال قبل به مدرسه می روند و ما از نمره هایشان راضی هستیم ، هنوز هم او کتاب می خواند و من جدول حل می کنم در حالی که یک لیوان چای داغ می نوشم . او از فیلمهای غم انگیز خوشش می آید و کلکسون تمبر دارد . من هنوز هم همان‌طور هستم بی تفاوت از سر کار بر می گردم و تلوزیون را روشن می کنم ، هنوز هم همان سریال ادامه دارد . همه چیز مثل قبل است دقیقاً شبیه به سال گذشته ، با این تفاوت که ما یک سالی می شود از هم جدا شده ایم .