مدتی بود که انگیزه و حس وحال مساعدی برای وبلاگ نوشتن نداشتم و به قولی دستم به قلم نمی رفت ، دلیلش را هم مطمئناً بسیاری از دوستانم می دانند  اما به پیشنهاد یکی از عزیزان سعی دارم نوشته هایم را از سر بگیرم و پست جدیدی بنویسم . به قول این دوست : " زندگی امروز یعنی وبلاگ نویسی "

چند وقت پیش به عکس هایی که از نقاشی های میکلانژ گرفته شده بود دقت می کردم ، او که از ارکان اصلی رنسانس و شاید برجسته ترین هنرمند عصر انسانگرایی باشد مثل بسیاری دیگر از هنرمندان آن دوره سعی در برجسته سازی توانایی های روانی و حتی فیزیولوژیکی انسانی داشت که در آن روزگار تحقیر شده بود . این تلاش در نقاشی ها و مجسمه های او کاملاً مشهود است . در بین نقاشی هایش بخشی از یک تصویر توجهم را به خود جلب کرد  و حس کردم که سابقاً آن را (و یا شبیهش را) در جایی دیده ام  :

 

میکلانژ

  در آن نقاشی جوانی دستش را به سمت پیری دراز کرده و از او کمک می خواهد ، پیر نیز سعی دارد که دست جوان را بگیرد . تصور کامل را در اینجا ببینید .

 این اثر میکلانژ نقاش ایتالیایی مرا به یاد لحظه ای انداخت که گوشی های نوکیا را روشن می کنیم ، آن موزیک تکراری پخش میشود و ما دو دست را می بینیم که از دور به هم نزدیک می شوند و در هم قرار میگیرند و به نوعی دست بزرگتر به دست کوچک تر پناه میدهد .

 

nokia

 این اواخر نوکیا و خبر های پیرامون آن نقل مجالس شده است . به هر حال نمی دانم آیا طراحان شرکت نوکیا در خلق این تصویر از اثر میکلانژ اقتباس کرده اند یا نه .