تو نبودی تا ببینی که چه کردن با دل ما

 که چه کردن با دل ما توی قیلوله ی گرما

 رو تن سرخ قبیله سرخی آتیش نشوندن

بعد شلاق پیاپی خیمه رو آتیش کشوندن

بغض آسمونوتو نطفه ابراش خفه کردن

دست مهربون باد دشمن قبیله ساختن

 تو نبودی تا ببینی چشم آسمون رو بستن

جشن آتیش بازیشون رو با تن قبیله ساختن

تو نبودی تا ببینی تا ببینی که چه کردن

که چه کردن که نکردن چه کشیدن نکشیدن

بعد سوختن قبیله همه جا صحبت ما شد

تنها مردی که نسوخته جزء نفرین شده ها شد

 مرد نفرین شده می خواس همه زخماشو ببافه

 که نگاه سرد مردم روی زخماش کینه می کاش

 مرد نفرین شده ی ما قبیله ای دیگه می ساخت

یک قبیله دیگه می ساخ چرک کینه اگه می ذاش