این پست را با تمام کلماتش تقدیم میکنم به دوستانم ... دوستانی که دوستم میدارن و دوستانی که دوستم نمیدارند ... آنهایی که از من رنجیده اند و آنهایی که رنجاندمشان ... به آنهایی که اکنون از من دوووووورند و آنهایی که اکنون به من نزدیک ... این پست را تقدیم میکنم به دوستان ترانه سرایم و دوستان شاعرم .... ودوستان وبلاگ نویس ... این پست را باتمام کلماتش تقدیم میکنم به دوستان عزیزم در کارگاه شعر و دوستانی که برای ادبیات دل میسوزانند ... (امیدوارم موفق شوند) و همچنین دوستان عزیزم در مجلات ادبی ...  و این پست را با تمام وجودم تقدیم میکنم به دوستانی که از روبرو به من میخنندند ... و دوستانی که دارند از پشت به من خنجر میزنند ...

و من نظر امیر کریمی را در مورد وضع موجود جویا شدم که آن را در قالب متنی کوتاه میخوانید :

ما شاعریم و شعر ارزش ماست  (ولادیمیر مایاکوفسکی)

 

ادبیات دریاییست بیکران که هر کسی با ظرف خود تنها میتواند یک بار از آن بر گیرد . پس باید با تمام توان در ایجاد ظرفیت بیشتر در خود کوشید چرا که میبایست تا انتهای زمان با همان ظرف در تاریخ ادبیات جهان زیست کرد.

 

برای صدور حکم برترینهای ادبی ابتدا میباید المان های معیار کشف و از متون استخراج گردد حال آنکه در این عصر معیاری حاکم بر جریان موجود نیست تا المانی از آن خارج شود .

 

شعر حیاتی انتزاعی بینابین ماست که با توجه به کلیت همه ی ما بقا پیدا میکند و همواره در تمامی اعصار راه خود را یافته و می پیماید ‏. هر کدام از ما سلولی در پیکره ی ارگانیک شعر را متشکل میشویم که میبایست به کار تولید کلمه . چینش بهترین ترکیبات .خلق بکرترین تصاویر و رویش عالی ترین فرمها بپردازیم . به قول شاه نعمت الله ولی:

 

زمین در گردش نه سقف مینا                 چوخشخاشی بود  بر روی دریا

 

نگر تا تو در این خشخاش چندی             سزد گر بر وجود خود بخندی

 

                                                                               با تشکر

 

                                                                          امیر کریمی (نوشهر)

 

 

 

و حالا اما شعر :

 

حالا که بوته های تمشک وحشی / در گیسوانت باد /

 

 در چشمهایت اما پیاده روهایی منعکسند / که تنها روزی من در آن / 

 

تو را تنها نجاتبخش ثانیه میدیدم .....

 

حالا باید کمی استراحت کرد

 

در چشمهایت / خوابید

 

و بعد صبح زود بیدار میشوی

 

به آینه میروی و من تازه میفهمم  چقدر زیبا بوده ای

 

 در صبح بخیر به آینه / بوییدم /  گلهای صورتت را 

 

وقتی چشمهایت را بستی پراکندیم در فضای خانه ات

 

از خانه ات

 

حالا اما

 

 چند سطری میشود که رفته ای .....

 

 و حتی یک بار

 

 من

 

 در این شعر نگفتم که دوستت دارم .....

 

 گفتم ؟

 

 

 

 Image hosting by TinyPic

 

یه شعله ی نیمه جون تو قلب خسته ی مرد

 

یه کافی شاپ ساکت با صندلی های زرد 

 

 

تو اونطرف نشستی اون خسته وغمگینه

 

اون آرزوش اینه که کناره تو بشینه

 

 

چشماش بهت نمیگه نه جمله ای نه حرفی

 

میچرخه توی فنجون روزای سرد برفی

 

 

میپیچه چهره ی تو  توو طعم تلخ قهوه 

 

قاشق ساکت نشسته ...داره میچرخه قهوه

 

 

تو میتونی توو فنجون فال اونو بفهمی

 

از لرزشهای دستش حال اونو بفهمی

 

 

تو میتونی بخندی تو میتونی بخونی

 

تا قطره ها ی آخر ... توو  فال اون بمونی

 

 

خیره میشه به دستت یه اعتراض دیگه

 

از فال توی فنجون چیزی بهت نمیگه

 

 

ازگلدون شکسته از لرزیدنهای دست 

 

از صندلیهای زرد ... چیزی توو خاطرت هست ؟

 

 

صندلی که تکون خورد قهوه چکید رو دستش

 

میشد حرفاشو فهمید از حرفای تو  دستش

 

 

آخر قصه پیداست از طعم تلخ قهوه

 

وقتی که تووی فنجون داره میچرخه قهوه ...

 

 

.....

 

 

از صندلیهای زرد ... چیزی توو خاطرت هست ؟