در رو زی که آفتابی بود، مرد به سایه اش نگاه کرد و به خدا اندیشید.

وزن به سایه اش نگاه کرد وبه خدا اندیشید.

در روزی که آفتابی بودمرد به زن نگاه کرد، زن به مرد.

خدا توی خیابان به راه افتاد(ما نمی بینیمش)

در روزیکه ابریست،حالا دیگر، زن توی خانه نشسته است،به سایه اش نگاه

میکند، که دیگر نیست،ومرد که چه وقت به خانه بر میگردد.

******************************************************************

برای چشمهایی که هیچگاه باز نشدند:

 

چشماتو وا کن عروسک من حرف دارم هنوزم

من رو ببین پیش از اینکه تو دشمنی ها بسوزم

از عشق گفتم ولیکن تو زبونم طعم گس شد

من دوستت دارم تو یه حرف پوچ و عبث شد

از تیرگی ها گریزون خواب می دیدم که هستی

معشوق بیداری من اومدی پیشم نشستی

گفتی که قلبم شکسته طاقت گریه ندارم

گریه نکن نازنینم از تو گلایه ندارم

من هم که دست خودم نیست تو باورت گیر گیرم

دیوار پلکاتو بردار من پشت چشمات اسیرم

چشماتو واکن عروسک هیچ بغضی بی صدا نیست

دستام دستاتو می خواد امروز روز ودا نیست

چشماتو وا کن عروسک من حرف دارم هنوزم

من رو ببین پیش از اینکه تو دشمنی ها بسوزم