آنشب عزیز جان برایمان قصه جن های را تعریف کرد که لباس های کثیفی دارند، پاهایشان کج است و با دندان های جلویشان گلوی بچه ها را گاز می گیرند.

بعد گفت وقت خوابتان است و بقه ی قصه را باقی گذاشت که فردا شب بگوید.

فردای آن روز عزیز جان را توی جعبه گذاشتند و بردند. ما توی رخت خوابمان جیش کردیم و فردایش به رستم دیوونه که سرش توی آشغال ها بود سنگ زدیم. 

هیچ چیز اما عوض نشد و یک روز دیدیم آقا رجب نانوا را به همراه بچه هایش توی جعبه گذاشتند و بردند. 

مادر می گفت آن ها را گاز گرفته و گلویشان سرخ است. بیچاره مرتضی پسرش که تازه توپ چل تیکه خریده بود.

آن شب ما دوباره باز توی رخت خوابمان جیش کردیم و فردایش رستم را با سنگ زدیم.