عکس مهدی موسوی

"هلیا تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی . تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغ خویش باز میگردد چه میتوانی گفت؟ "

به درختی که یک بار دیگر قصد روییدن دارد. تولدی دیگر و صبحی دیگر. مردی قرار بر این است که چشم هایش را به سوی سردرگمی سرنوشت باز کند. لبخندی بزند و قدم هایش را به تن سنگی جاده ها بسپارد.

"تمام راه ها به کلبه ی چوبی ساحل چمخاله می انجامید و من ایمان دارم که تو باز خواهی گشت. ایمان نیاز به آزمون را مطرود می داند. .... بیا برگردیم به چمخاله . همان جا زندگی می کنیم. تو به آواز گرگ ها عادت خواهی کرد."

مرد، محکم باش و بایست روی پاهایت . به احترام ابرها و لبخند نمناک صبح. ایمان داشته باش که باز خواهد گشت امید رفته از قلب و پرنده ی پرگشوده از لانه. همین امروز که داری کتاب "یک بار دیگر شهری که دوست میداشتم" را می خوانی بدان یک شهر چشم انتظار دیدار توست. شهری شاید در آنسوی ابر ها. با خیابان هایی بارانی و خانه ای در کناره ای از آن. با شیروانی کج.

"راستی چه طور است برویم یک خانه ی چوبی کنار رود بسازیم. آن جا که جنگل و دریا با هم کنار می آیند. و با چوب های خشک یک کتاب خانه ی کوچک درست کنیم."

بعد خودمان را از لا به لای کلمات کتاب های متروک پیدا کنیم در حالی که در آغوش یک دیگر به منظره ای از صبح می نگریم. امروز تولد من است و وقتی به گذشته فکر می کنم روزهایی تلخ و شیرین را به یاد می آورم که پیش بینی آینده را برایم سخت می کند. جاده ای را که تا نیمه هایش رفته ام و آرزو هایی که تکه ای از آن را فتح کردم و امروز آرزویی جز این ندارم که در این آغازین روزهای سال تازه ی عمرم به سمت مهربانی و لبخند گام بردارم. به سمت آشنایی با خورشید. هر چند :

"هر آشنایی تازه اندوهی تازه است .... و هر سلامی سرآغاز دردناک یک خدا حافظی .... "

 

پانوشت :
1. متن های داخل گیومه فراز هایی ست از بار دیگر شهری که دوست میداشتم ِ نادر ابراهیمی
2. این عکس توسط فتاح زینوری هنرمند گرانقدر انداخته شده، در ساحل خزر و مربوط به همین اواخر است