علی باباچاهی را از گزاره های منفردش می شناختم و بارها در یادداشت هایم به عنوان منبع از کتابش اسم به میان آوردم و بعدها (فکر می کنم چهار یا پنج سال پیش بود) که با دوستی منزلش رفتیم، گپ و گفتی کردیم و کتاب "بیرون پریدن از صف" را به من هدیه داد.

تابستان امسال در تئاتری به کارگردانی قطب الدین صادقی دیدمش و وقتی سراغ ایشان رفتم مرا شناخت، اما در این یکی دو دیدار کوتاه، فرصت چندانی نبود که بیشتر آراء و اندیشه هایش را از زبان خودش بشنوم. تا اینکه هفته ی پیش فرصتی دست داد تا چند روزی را در شمال میزبان علی باباچاهی باشیم، منتقد و شاعر با تجربه ی روزگار ما. حرف های زیادی داشت و ما هم گوش های زیادی.

 

از جریان ساده نویسی گفت که الان به وجود نیامده و در ادبیات سنتی مان هم بوده است. از شاملو و براهنی و م آزاد گفت. از نیما گفت که پدر است و باباچاهی فرزندش، یک فرزند ناخلف. از غزل گفت و شعر کلاسیک و بعد رویایی و مهرداد فلاح.

 

برایم بامزه آنجایی بود که گفتیم سنی از شما گذشته و در جواب گفت: "من یکی از شاعران جوان کشورم و در زبان و لحن شعرهایم میتوانید آن را ببینید ، این موی سپید و چین و چروک صورت هم گریم است، گریمی که روزگار انجام داده است و موتورم هنوز سالم است".

بسیار شمرده حرف می زد و آدم دقیقاً گوش هایش را به او می داد و نمی شد حواس را از او پرت کرد.

در کل بسیار از این جوان 68 ساله آموختم، مخصوصاً از شیوه ی انتقال مطلبش و تسلطش بر زبان.

گاهی نیچه وار دستور زبان را حتی زیر سوال می برد و گاهی شوری مولوی گونه داشت. گرچه به همه گیر میداد و با همه کس کار داشت. اما دوست داشتنی بود. آنقدر که آدم از خودش می پرسید آیا این ها آخرین بازماندگان شعر پست مدرنند؟!

 

اگر میخواهید بیشتر از این دیدار بدانید به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.

و شعری سپید که به تازگی نوشتم :

 

 

جای جای وجود تو به شرجی جنوب آغشته بود / و من

پر از بهار نارنج بودم /

نیاز به این همه  جنجال و مکاشفه نبود /

با یک نگاه گذرا هم می شد فهمید / که تو همه چیز منی

خواستم بگویم که چیزی محکم خورد توی  سرم

خوابم برد

که قرار بود بیدارم شوم

ناگزیر

سراسر از جهانی شدم

پر از زمین

زمینی پر از انسان

بیدار که شدم

اما تنها یکی از آنها تو بودی

 (( و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه لیبین لهم فیضل الله من یشا و یهدی من یشا و هو العزیز الحکیم*))

 قرار بود این گونه باشد/ که نا گهان

گیسوانت برای مردانگیم عزای عمومی گرفته اند

چشم هایم را بستم

تا صدای خبرچینان را نبینم

سلول به سلول / هدایت شد

و بعد چیزی محکم خورد توی سرم / خوابم برد که بیدار شوم اما  

ماهی را دیدم / با شولای شرمندگی بر دوش / با خیس

ماهی که همدمم بود / بگو این پشیمانی

در کدام دریا می پیندد / به اشکهای کودک زل زده در چشمانت

چگونه آمیختت / جانداری لزج / آغشته به سرکه و اسید

خواستم بگویم / وقتی هوای مکاشفه ابری شد

خود را به خواب زدم / چه سود

به دریا زدم / به دیوار

محکم خورد توی صورتم

به خدا چشمانم را از سنگ فرش ها بر نمیدارم

به خانه باز نمی گردم / دیگر / به جهان

به هیچ کجای جهان

اگر دلیلی برای خود کشی نباشد

مردها می دانند چه میگویم ...

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت : *. سوره ابراهیم آیه 4: پیامبری را، جز به زبان قومش، نفرستادیم تا (حقایق را) برای آنها آشکار سازد سپس خدا هر کس را بخواهد (و مستحق بداند) گمراه، و هر کس را بخواهد (و شایسته بداند) هدایت می‏کند و او توانا و حکیم است.

 


ادامه مطلب ...