١ماه.


شب سرنوشت نیست
حقیقت ست
که کشیده می شود تا بستر
و خواب نگرانی عمیق پلک هاست
یا پرش ممتد ثانیه در بالا و بلند مژه
خواب حد فاصلیست
بین نداشتنت و نداشتنت
آن وقت که مه کنار نمی رود
و ابر همیشگی ست
و در پس ابر ماه ترجمه ایست
نا خوانا از صورتت
شکوهی نیست
و تو آنقدر ها هم بزرگ نیستی
وقتی از پنجره ی کوچک اتاقم دیده شوی

  
٢.

نگران هم نیستیم
هر چند در کنار همیم
در کنار هم
نشسته یا دراز کشیده
شبیه به هم نیستیم
هر چند آفتاب بر همه ی ما یکسان می تابد
از پشت میله ها
غبار گرفته و ناجوریم
رنجوریم
هر کدام برازنده ی گناهی
خورنده ی سیبی نارس
در خیال و تشویشیم ، پریشان تر از خوابیم
اما اصلاً شبیه هم نیستیم
با این همه
وقتی فردا صبح گلوله ها شلیک شوند
سرنوشتمان یکی ست ...