
نمیدانی چه حس شگفت انگیزیست که کتابت را برای اولین بار بعد از چاپ در آغوش بگیری. روی جلدش دست بکشی تا نوزادت در آغوش گرمت کم کم چشمهایش را باز کند.
نمیدانی چه لذتی دارد که اولین مجموعه ترانهات را آنهم بعد از یک دهه ترانه نویسی ورق بزنی و در لابه لای کاغذ کاهیش نفسی عمیق بکشی. فکر کن اگر طاقت بیار رفیقت باشد چه حالی میشوی؟ حتماً بیشتر مست میشوی و هوای کودکی به سرت می زند.
اول صبحی به شوق مدرسه ای شاید یا به قول نجدی کتاب افشان و مداد ریزان ، بال در میاوری و در دور دست لایتناهی گم میشوی. دوستت هی بگوید مهدی مراقب باش داشتیم تصادف می کردیم و تو حواست لحظه ای از کتاب پرت شود و بعد دوباره روی جلدش دستی بکشی تا نوزادت در آغوش گرمت کم کم به خواب برود.
این ها را آوردم که بگویم مجموعه ترانه هایم توسط انتشارات فصل پنجم چاپ شده.
ضمناً به همت مهدی حسن زاده نازنین از آدرس زیر قابل تهیه است.
نظرات ()
"هلیا تو مرا از من جدا کردی. تو مرا از روییدن باز داشتی . تو هرگز نخواهی دانست که یک مرد در امتداد یازده سال راندگی چگونه باطل خواهد شد. حالیا تو با درخت ریشه سوخته ای که به باغ خویش باز میگردد چه میتوانی گفت؟ "
به درختی که یک بار دیگر قصد روییدن دارد. تولدی دیگر و صبحی دیگر. مردی قرار بر این است که چشم هایش را به سوی سردرگمی سرنوشت باز کند. لبخندی بزند و قدم هایش را به تن سنگی جاده ها بسپارد.
"تمام راه ها به کلبه ی چوبی ساحل چمخاله می انجامید و من ایمان دارم که تو باز خواهی گشت. ایمان نیاز به آزمون را مطرود می داند. .... بیا برگردیم به چمخاله . همان جا زندگی می کنیم. تو به آواز گرگ ها عادت خواهی کرد."
مرد، محکم باش و بایست روی پاهایت . به احترام ابرها و لبخند نمناک صبح. ایمان داشته باش که باز خواهد گشت امید رفته از قلب و پرنده ی پرگشوده از لانه. همین امروز که داری کتاب "یک بار دیگر شهری که دوست میداشتم" را می خوانی بدان یک شهر چشم انتظار دیدار توست. شهری شاید در آنسوی ابر ها. با خیابان هایی بارانی و خانه ای در کناره ای از آن. با شیروانی کج.
"راستی چه طور است برویم یک خانه ی چوبی کنار رود بسازیم. آن جا که جنگل و دریا با هم کنار می آیند. و با چوب های خشک یک کتاب خانه ی کوچک درست کنیم."
بعد خودمان را از لا به لای کلمات کتاب های متروک پیدا کنیم در حالی که در آغوش یک دیگر به منظره ای از صبح می نگریم. امروز تولد من است و وقتی به گذشته فکر می کنم روزهایی تلخ و شیرین را به یاد می آورم که پیش بینی آینده را برایم سخت می کند. جاده ای را که تا نیمه هایش رفته ام و آرزو هایی که تکه ای از آن را فتح کردم و امروز آرزویی جز این ندارم که در این آغازین روزهای سال تازه ی عمرم به سمت مهربانی و لبخند گام بردارم. به سمت آشنایی با خورشید. هر چند :
"هر آشنایی تازه اندوهی تازه است .... و هر سلامی سرآغاز دردناک یک خدا حافظی .... "
پانوشت :
1. متن های داخل گیومه فراز هایی ست از بار دیگر شهری که دوست میداشتم ِ نادر ابراهیمی
2. این عکس توسط فتاح زینوری هنرمند گرانقدر انداخته شده، در ساحل خزر و مربوط به همین اواخر است
نظرات ()پیرامون موسیقی زیر زمینی و معنای آن در جهان و ایران با برنامه ی تب خوانندگی شبکه ی 1 مصاحبه کردم که جمعه پخش شد. آن جا ابتدا مفهوم زیر زمین را تعریف کردم و بعد توضیحی در مورد موسیقی زیرزمینی ایرانی ارائه دادم و گفتم بین معنای متداول هنر زیرزمینی جهان و ایران تفاوت هاییست. هنرمند زیر زمینی در دنیا شخصیست که خودخواسته و آگاهانه مخاطب را به کناری می نهد و بی آنکه اسمی از او میان آید به تولید اثر می پردازد. اما موزیسین زیرزمینی در ایران شخصیست که چون نتوانسته است مجوزی بگیرد و به جریان رایج و رسمی بپیوندد و یا این که مهم تر از همه نادیده گرفته می شود ناچار به صورت غیر مجاز به تولید و تکثیر قطعاتش می پردازد. بنا به تعریف من نامجو بسیار پاپولار تر از یک هنرمند رسمی مثل مانی رهنما ست. و این با تعاریف رایج موزیک underground به هیچ وجه همخوانی ندارد.
بخشی از این مصاحبه را به همراه گفتگوی دیگر دوستان آهنگساز و خواننده می توانید از این جا ببینید.
روزنامه روزگار مقاله ای از من در شماره 1554 خود کار کرد. با این عنوان : "شعر است دیگر" . این مقاله را می توایند این جا هم ببینید.
روزنامه ی نیم نگاه در ویژه ی ادبیات خود که با نام گمان منتشر می شود نقدی از من بر کتاب اخیر هادی خوانساری منتشر کرد با این عنوان : " قاچاق شعر از هاوانا به بندر عباس" . این یادداشت را می توانید از این جا بخوانید.
و از این ها مهم تر شعر که مدتیست دوباره با من طرح رفاقت ریخته :
....
چشم هایت گرد شود
قلاب بیندازی
مکث کنی
و بعد ترس به استخوان هایت برسد
شرابی جا افتاده
موهایی گندم گون
برکه تپق بزند
قطراتش را
لا به لای رشته موهایت
خواه بخواهی و خواه نخواهی
نخی نامرئی تو را آویزان خود کند
آن طور که سوزان آفتاب
قلیان حباب
فروزنده و عرق کشان
نه می کشدت و نه زندگی می بخشد
صیادی که خودت هستی
صدای به هم خوردنی بیاید
و تکان تکان بخوری
آن وقت آرام به خودت برگردی
آرام از ذره بین بطری
از آینه های آب
از زیستنی اندوهگین
گاهی لذتی که در تقلا هست
در مرگ نیست
نظرات ()حدود سه ماهی می شد که محدودیت هایی برای دسترسی به وبلاگم ایجاد شده بود، که عموماً هم سر منشأ گرفته از سو ء تفاهم هایی بود کم ارزش که حالا بر طرف شد. این مسئله آنقدر ذهنم را درگیر خود کرده بود که دلم به خواندن وبلاگ های دوستان هم نمی رفت. این مشغول شدگی ذهن هم از این باب بود که نمی خواستم تصویری مجرم گونه از من برای شخصی که روی آدرس بلاگم کلیک می کند پیش بیاید . در این بر طرف شدن محدودیت دسترسی دوستان پرشین بلاگ کمک بسیاری کردند، این جا دکتر بوترابی، بهنامترین و خانم پولادزاده را سپاس بسیار می گویم که این تولد دوباره را دلیلی شدند و از دوستانی که پیگیر ِ مدام ِ این مسئله بودند تشکر بی اندازه دارم.
در این مدت اتفاقات زیادی بر ترانه ها، شعر ها و یادداشت هایم افتاد، از جمله این هایی که این جا می آورم، اگر روی کلمات آبی کلیک کنید میتوانید مطالب را ببینید:
یادداشتی از من در روزنامه ی شرق پیرامون غزل های استاد محمد علی بهمنی
خوانشی از من در روزنامه ی فرهیختگان بر کتاب حمید تیموری فرد
انتشار ، مقاله و رباعی و شعر های سپید کوتاه در آنات
و پخش شدن قطعه موزیکی پیانویی به شکل دمو از من با عنوان ازم حالی نمی پرسی، با صدای زیبای ارسلان محمودی :
چرا دلتنگم امشب ، چرا غمگینو بی تابم ؟
چرا حالم پریشونه ، چرا امشب نمیخوابم ؟
نمیدونم چرا تنهام ، نمیدونم چرا خستم
که بعد این همه دوری ، هنوزم عاشقت هستم
چرا دستای تو سرده ؟
چرا قلبم پر ِ درده ؟
به دنبال تو میگرده
تو شاید مال من باشی
اگه چشمت به در مونده ، بگو تا با خبر باشم
هنوزم گرم و دلتنگم ، بگو تا بیشتر باشم
ازم حالی نمی پرسی ؟ ، نمیگی قلب من تنهاست
چرا هی فکر میکردم ، که احساس تو پا برجاست
دلم خونه خدا حافظ ، پشیمونه خداحافظ
کم آورده دلم شاید ، نمی تونه خداحافظ
خواننده و آهنگ ساز : ارسلان محمودی
ترانه سرا : مهدی موسوی
نظرات () ١
.
شب سرنوشت نیست
حقیقت ست
که کشیده می شود تا بستر
و خواب نگرانی عمیق پلک هاست
یا پرش ممتد ثانیه در بالا و بلند مژه
خواب حد فاصلیست
بین نداشتنت و نداشتنت
آن وقت که مه کنار نمی رود
و ابر همیشگی ست
و در پس ابر ماه ترجمه ایست
نا خوانا از صورتت
شکوهی نیست
و تو آنقدر ها هم بزرگ نیستی
وقتی از پنجره ی کوچک اتاقم دیده شوی
٢.
نگران هم نیستیم
هر چند در کنار همیم
در کنار هم
نشسته یا دراز کشیده
شبیه به هم نیستیم
هر چند آفتاب بر همه ی ما یکسان می تابد
از پشت میله ها
غبار گرفته و ناجوریم
رنجوریم
هر کدام برازنده ی گناهی
خورنده ی سیبی نارس
در خیال و تشویشیم ، پریشان تر از خوابیم
اما اصلاً شبیه هم نیستیم
با این همه
وقتی فردا صبح گلوله ها شلیک شوند
سرنوشتمان یکی ست ...
نظرات ()در صفحه ی دوم آن بالا نوشت: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت، باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود / تقدیم به دوست هنرمندم مهدی موسوی با آرزوی بهترین ها / امیر مسعود حسینی
گفتم بهتر نبود به جای بی خبری می گفت دربه دری بود؟ این بیشتر به قصه ی ما نزدیک است. خندید و گفت جایی شنیدی آن را؟ گفتم شاید سعدی این طور نوشته باشد.
از قبل در جریان انتشار کتاب بودم، تبریک گفتم چرا که حیف بود این غزل های ناب مجموعه نشود. بارها از او خواستم چاپشان کند. همین غزل ها را که پروانه هایی در خود دارند آماده ی پرواز، نابند ، ساده اند و در عین حال عمیق که هر لحظه قصد پر گشودن دارند. کتاب "من زنده مانده ام که روایت کنم تو را" از امیر مسعود حسینی را فصل پنجم به چاپ رسانده.
پشت جلد آمده :
زیبایی تو را به تماشا نشسته است
امشب که رو به روی تو دریا نشسته است
با شور زائرانه ی خود دست می کشد
بر جای پای تو که به شن ها نشسته است ...
در جزر و مدِّ جاذبه ی ماه روی تو
نه دست پس کشیده، نه از پا نشسته است
آن قدر خوانده که در شهر زیر آب
نام تو بر زبان پری ها نشسته است ...
سال هاست این غزل را و او را می شناسم، شخصیتی بسیار دوست داشتنی دارد، عموم اشعارش حال و هوایی همین گونه دارند. تغزل محض است و این که ته مایه های سبک هندی با آن نازک خیالی ها و ریزبینی ها با رنگ آمیزی امروزی جلوه گری می کند. سراغ مضامین تازه می رود و همیشه از زوایایی دیگر گونه می بیند:
درخت تکیه به او داد و خستگی در کرد
و قمقمه به لبِ او رسید و لب تر کرد
هوای تیره ی این دشت را به سینه کشید
نسیم بازدمش دشت را معطر کرد ...
شما که شعر مرا خوانده اید می گویید
چگونه این همه را می شود که باور کرد ؟
و یا این غزل که - دوست می دارمش – درست است به شعر موضوعیت داده اما مرام سهل ممتنع دارد و در حقش بی مرامی نمی کند:
عذاب می کشد از دست من، منِ این شعر
لباس قافیه تنگ است بر تن این شعر
به گوش حوصله ی من مدام می خواند:
بیا و چشم بپوش از سرودن این شعر ...
امیدوارم به همین جا ختم نشود و این رویه ادامه پیدا کند و تدریس در دانشگاه جلوی خیال پروری هایش را نگیرد، چرا که می بینم این اواخر کمتر می نویسد، مطمئنم بهتر از من می داند تغزل امانتیست نزد او که خودش به کنایه گفته :
آسمان بار امانت نتوانست کشید
مطمئن نیستم آن را بتوانم بکشم ...
نظرات ()سر ماخوردگی شدید و تکیدن کنج اتاق فایده ای نداشت اما در مقابل این فرصت را به من داد تا روی رباعی هایم دقیق تر شوم. چند تایی بنویسم و چند تایی را باز سازی کنم. از این روزهایم تعدادی را این جا می آروم:
1.
این خاطره های تلخ سر می گردد
این رنج مدام مختصر می گردد
امروز اگر چه درد داریم بدان
یک روز ورق دوباره بر می گردد
2.
لبخند بزن به من کمی قند بده
جانی به اسیرمانده در بند بده
نیم دگر منی در آغوشم کش
اعضاء مرا دوباره پیوند بده
3.
باید بروی پخته کنی خامت را
راضی بکنی مخاطب عامت را
ای شعر سپید من خدا رحم کند
این طور که می روی سرانجامت را
4.
از عشق فقط خاطره اش باقی ماند
یک زخم که بر پیکره اش باقی ماند
یک شب همه ی اتاق در آتش سوخت
از خانه فقط پنجره اش باقی ماند
نظرات ()